تبليغاتX
عشق یه قتل عَمده

فدای تو...

 

 

نمي دونم چطور بگم همه وجود من توئي
حتي تو خواب تو بيداري تو لحظه لحظه هام توئي


کاشکي ميشد فقط يه بار تو رو تو آغوش بگيرم
بهت بگم دوستت دارم تا اون روزي که بميرم

فقط بدون دوست ندارم تو اون چشات غم ببينم
اون روز اگه بياد منم تو قلبم ماتم ميگيرم

نمي دونم چي بنويسم تا وصف خوبيهات باشه
خيلي کمه واژه اي که لايق وصف تو باشه


بيشتر از اين نمينويسم ولي از اون ته دلم
داد ميزنم باز هم ميگم فداي تو دوستت دارم

 

لينك ثابت| نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 12:52 توسط فاطمه |

این قصه خیسه

حيف روزايي كه بي تو به سر شد

حيف شبهايي كه بي من سحر شد

تو بي من تنها من از تو تنها تر

حيف اين عمري كه تنها هدر شد

من سردم تو سردي دل نيمه جونه

ميسوزه مي سازه در بعد داغونه

ميلرزه حتي با چيك چيك اشكام

مثل گنجشكي كه زير بارونه

لبهامون لبخنده عشقو كم داره

دلگيرن روزامون لحظه غم باره

دستاتو دستم كن خيلي محتاجم

پاييزم ميريزم رو به تاراجم

من ابرم تو بارون اين قصه خيسه

خورشيدو بر گردون اينجا قديسه

اعجاز بارونو باور كن وقتي

مي خواد اين احساسو از نو بنويسه

من ابرم تو بارون اين لحظه نابه

اين لحظه مخصوص ماه و مهتابه

بيدارم يا اينكه مي بينم خوابت

كي نيلوفر سهم قلب مردابه

اينجا قلب آدمها بي فانوسه

روياشون رويا نيست عين كابوسه

اينجا چشمامون تو گريه مي پوسه

من جايي ميخوام با تو قد بوسه

ما دستامون با هم دنيا مي سازه

بي سقف و بي ديوار و بي دروازه

ما با هم هستيم و با هم ميميريم

بپر با من بپر وقت پروازه

 

 

 

 

 

 

لينك ثابت| نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 11:20 توسط فاطمه |

صیاد...

صحبتي بود از اول كه تو بودي و به غير از تو نبود

اين كه آغاز تو بودي

و مرا روح مرا جان مرا فاتحي جز تو نبود

و كلامي كه تو را با دل من و مرا با دل تو

داد پيوند و بماند بود هم نام تو و ياد خدا

و نگاهيست تو را از آغاز صاف و رنگين و عزيز

مثل يك غصه پر از حادثه و مثل آرامش يك بركه خموش

و من اما چه پريشان و عطشناك چه بي طاقت و تاب

سوي چشمان تو هر روز شتاب

و تو آنگونه فريبا و مليح زير پاي دل من

دام گستردي و من صيد چشمان قشنگ تو شدم

صحبتي را كه از آغاز نبود صحبت صيد و شكار

آتشي بود كه يار از نگاهش به دلم ريخت و من

نه پشيمانم و نه خسته و زار

نه ز چشمانش سير نه به دنبال كسي غير نگار

من كه صياد تو بودم

خود شدم صيد و شكار...

 

لينك ثابت| نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 10:34 توسط فاطمه |

قاصدک...

قاصدك ديريست نمي آيي و من را خبري نيست تو را

قاصدك مَردُم چشم من از حسرت تو مُرد، بيا

خبري زمزمه كم و جوابي ببر از من بر يار

تو بگو از يارم كه چه ها مي كشد از فاصله ها

چه غمي روي دلش سنگ نهادست بگو

زخم اندوه جدايي چه به روزش آورد؟


تو بگو با من باز داغ آن عشق كه او را سوزاند

زير خاكستر اجبار چرا گشته خموش؟


قاصدك تو نمي آيي و من مي دانم چه به روزش آورد

چرخ قهار فلك

قاصدك دست به دامان توام كه بيايي ديگر

ببري پيغامم

به سراغش بروي جاي من گريه كني بر پايش

و بگويي او را غم و دردت به سرم اي دلبر

عشق تو باغ مصيبت زده شد در دل ما

خشك نشد

تو بگو با يارم كه چه ديدي از من؟


تو بپرس از يارم كه مجازات محبت و جزاي خوبي!

عاقبت بي خبري از تو و از باغ و گل است

چه كشيدم اينجا و نمي داند او

تو بگو يار مرا كه اگر فاصله قرني بشود تا ديدار

عشق او در دل من مي ماند

و اگر نيست ملالي اورا و دگر نيست سراغي از من

او خودش مي ماند

عشق من در دل او مي ماند

و اگر هم مردم لحظه اي در دل او

لا اقل مي دانم زير لب فاتحه اي مي خواند

قاصدك زود بيا زود برو و بگو يارم را

به فدايش بشوم

عشق من قاصدك را تو بگو پيغامت...

 

لينك ثابت| نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 13:43 توسط فاطمه |

جدایی...

جدايي ريشه اي دارد

كه از افلاك تا قعر زمين رفته است

زمينش وسعتي دارد

به پهناي دل انسان

درختش قدمتي دارد

كه آدم روي آن افسوس را كنده است

جدايي ريشه اي دارد

كه بس پر كينه و سرسخت و طولانيست

از اندوه زمين

اين ريشه صدها قصه مي گويد

از اعماق دل شبها

از آه سرد و از غمها

جدايي حكمتي دارد

جدايي صحبتي دارد

زمين هم با زبان بي زباني راز مي گويد!

زمين مي گويد هر برگي...

كه از سر شاخه لخت درختي

رخت مي بندد

جدا از شاخه مي گردد

زمين يار جديد او

به وي آغوش باز مي كند

جدايي يار پيوند است و از ما ريشه مي گيرد

اگر از من جدا گشتي

و همچون برگ از اين شاخه خشكم رها گشتي

تو را يار ديگر، آغوش مي بازد

تو را بس منتظر در اين جهان

بنشسته بي طاقت

تو هم بي طاقتي اي يار

تو هم از بام قلب ما گشودي بال

تو هم از ما جدا گشتي

تو هم از چنگ عشق ما جدا گشتي

ولي روزي تو آيي در كنار من!

كنار تك درخت خشك جان من!

به روي اين درخت خسته و تنها

تو خواهي كند

با اندوه و با غمها

كه صد افسوس و صد هيهات

خدايي بود و يار و دنيايي

جدايي آمد و دنيا دگرگون گشت و ايمان رفت

خدا قهرش گرفت از قلب ما ها، رفت

و دنيا ماند و اينك اين جدايي ها

جدايي ريشه اي دارد

كه نفرين خدا در خاك مي پاشد

جدايي ريشه مي گيرد

ولي هرگز نمي ماند...

تنهایی

 

لينك ثابت| نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 13:7 توسط فاطمه |

عشق

گفت عا شقم

می گفت عا شقم , دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم

او رفت , تنها ماند ... زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد

از او پرسيدم از عشق چه می دانی ؟ برايم از عشق بگو

گفت : عشق اتفاق است بايد بنشينی تا بيفتد

گفت:عشق آسودگيست , خيال است ... خيالی خوش

گفت : ماندن است . فرو رفتن در خود است

گفت : خواستن و تملک است , گرفتن است

گفت : عشق سادست , همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهای زود

عشقهای ساده اينجايی و عشقهای نزديک و لحظه ای

گفتم : تو عاشق نبودی و نيستی

گفتم : عشق يک ماجراست , ماجرايی که بايد آن را بسازی

گفتم : عشق درد است درد تولدی نو . عشق تولد است به دست خويشتن

گفتم : عشق رفتن است عبور است , نبودن است

گفتم:عشق جستجوست , نرسيدن است , نداشتن و بخشيدن است

گفتم : عشق درد است , دير است و سخت است

گفتم : عشق زيستن است از نوعی ديگر

به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام

گفتم عشق راز است . راز بين من و توست , بر ملا نمی شود و پايان

نمی يابد . مگر به مرگ

آهی سردی کشید

دیگه هیچی نگفت

سرشو انداخت پائین و آروم از پیشم رفت

 

پ.ن:آآآآآآآآآآآآآآآخ جونمی امتحانام تموم شد

ولی دیگه از این به بعد نمی تونم از زیر کار در برم

اسباب کشی سخت ترین کار دنیاست

 

 

لينك ثابت| نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 12:57 توسط فاطمه |

باور...

همه میگن با داشتن یک دنیا خاطره

چرا دیونگی کردی و گذاشتی که بره

روز برام هفته و هفته برام ماه میشه

نفسم به خاطر تو یکی یکی آه میشه

دیگه داری از زندگی سیرم میکنی ...

دیگه داری منو از خودم بیخود میکنی

دارم یه چیزای رو حس میکنم

دارم به باورهایی میرسم...

حس میکنم میخوای تنهام بذاری

حس میکنم میخوای از پیشم بری

به خدا ای مرغ سعادت تو رو دوست دارم...
.
لعنت به تو و عشق تو و ذات خرابت

بازم که به هم ریختی بازم که افسره شدی

این فکرارو نکن

به خدا ای مرغ سعادت تو رو دوست دارم

پس چرا؟؟؟

دارم یه چیزای رو حس میکنم

دارم به باورهایی میرسم

به خدا خستم خیلی خسته خسته...

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 14:20 توسط فاطمه |

محل گذره...

به من گفتی با هم بسازیم

ساختم خرابش کردی

تحمل کردم

به مسخرم گرفتی

رفتی و رفتم

ولی می دونی که می دونم که می دونی که می دونم

سخت در عذابی

واسطه نگیر برای خودمون

دنیا محل گذره

لينك ثابت| نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 12:49 توسط فاطمه |

آیینه ی قهر طبیعت

 

 

شايد امروز نگاهم ز نگاهت نگران...

شايد اين لرزش دست

يا اين لغزش پا

يا اين فرومايگي عزت ما

از نگاه يخ تو و سخنهاي پر از طعنه ي توست.

ياد دارم روزي موي فتاده از اندام من حتي آنسان

قيمتي داشت گزاف

پيش بازار نگاهت، افسوس...

دستهايم كه از اندوه تو پر شد

خالي از مهر خدادادي و نعمت ها شد

خالي از هر بركت پر از خواهش ها شد

دستهايم چه تهي گشت و غرورم مجروح

عزت از كف دادم...

پيش چشمان تو اينك تنها

در بغل عشق گنديده به سودا دارم

در كلنجار من و عشق و قلب

آنكه پيروز شد از اين ميدان

نه دلم بود نه عشقم نه خودم

و تو بودي فاتح...

كه دلم را بردي و نشاندي به تباهي عشقم

و خودم را چه شكستي بي رحم

آنكه مغلوب شد از اول كار

آنكه خاموش شد و مرد دلش

آن فقط من بودم...

آنكه بازيچه دستان تو شد عاقبت من بودم

من شكستم خاموش،‌ بي صدا خورد شدم

آنكه فردا شكند جنجالي

و شود خورد تو هستي، آري...

تو دگر آزادي و در اين آيينه ي قهر طبيعت با عشق

سفري خواهي كرد

مي شوي ملعبه دست و خاموش چو من

عاقبت مي شكني

و ندارم ترديد كه تو بد مي شكني...

 

لينك ثابت| نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:24 توسط فاطمه |

سلام...

 

سلام٬

آمدی چه زيبا

گفتم دوستت دارم چه عاشقانه

پذيرفتی چه فريبانه

آغوشم برايت باز شد چه ابلهانه

با تو خوش بودم چه کودکانه

همه چيزم شدی چه زود

به خاطر يک کلمه ما را ترک کردی چه ناجوانمردانه

نيازمندت شدم چه حقيرانه

واژه ی خداحافظی به ميان آمد چه بی رحمانه

و من سوختم چه بچه گانه

ولی هنوز دوستت دارم ای غريبه!

 

 

لينك ثابت| نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 15:0 توسط فاطمه |


a href="ymsgr:sendim?................">
بهترين كدهاي جاوا اسكريپت