صیاد...
صحبتي بود از اول كه تو بودي و به غير از تو نبود
اين كه آغاز تو بودي
و مرا روح مرا جان مرا فاتحي جز تو نبود
و كلامي كه تو را با دل من و مرا با دل تو
داد پيوند و بماند بود هم نام تو و ياد خدا
و نگاهيست تو را از آغاز صاف و رنگين و عزيز
مثل يك غصه پر از حادثه و مثل آرامش يك بركه خموش
و من اما چه پريشان و عطشناك چه بي طاقت و تاب
سوي چشمان تو هر روز شتاب
و تو آنگونه فريبا و مليح زير پاي دل من
دام گستردي و من صيد چشمان قشنگ تو شدم
صحبتي را كه از آغاز نبود صحبت صيد و شكار
آتشي بود كه يار از نگاهش به دلم ريخت و من
نه پشيمانم و نه خسته و زار
نه ز چشمانش سير نه به دنبال كسي غير نگار
من كه صياد تو بودم
خود شدم صيد و شكار...
قاصدک...
قاصدك ديريست نمي آيي و من را خبري نيست تو را
قاصدك مَردُم چشم من از حسرت تو مُرد، بيا
خبري زمزمه كم و جوابي ببر از من بر يار
تو بگو از يارم كه چه ها مي كشد از فاصله ها
چه غمي روي دلش سنگ نهادست بگو
زخم اندوه جدايي چه به روزش آورد؟
تو بگو با من باز داغ آن عشق كه او را سوزاند
زير خاكستر اجبار چرا گشته خموش؟
قاصدك تو نمي آيي و من مي دانم چه به روزش آورد
چرخ قهار فلك
قاصدك دست به دامان توام كه بيايي ديگر
ببري پيغامم
به سراغش بروي جاي من گريه كني بر پايش
و بگويي او را غم و دردت به سرم اي دلبر
عشق تو باغ مصيبت زده شد در دل ما
خشك نشد
تو بگو با يارم كه چه ديدي از من؟
تو بپرس از يارم كه مجازات محبت و جزاي خوبي!
عاقبت بي خبري از تو و از باغ و گل است
چه كشيدم اينجا و نمي داند او
تو بگو يار مرا كه اگر فاصله قرني بشود تا ديدار
عشق او در دل من مي ماند
و اگر نيست ملالي اورا و دگر نيست سراغي از من
او خودش مي ماند
عشق من در دل او مي ماند
و اگر هم مردم لحظه اي در دل او
لا اقل مي دانم زير لب فاتحه اي مي خواند
قاصدك زود بيا زود برو و بگو يارم را
به فدايش بشوم
عشق من قاصدك را تو بگو پيغامت...
جدایی...
جدايي ريشه اي دارد
كه از افلاك تا قعر زمين رفته است
زمينش وسعتي دارد
به پهناي دل انسان
درختش قدمتي دارد
كه آدم روي آن افسوس را كنده است
جدايي ريشه اي دارد
كه بس پر كينه و سرسخت و طولانيست
از اندوه زمين
اين ريشه صدها قصه مي گويد
از اعماق دل شبها
از آه سرد و از غمها
جدايي حكمتي دارد
جدايي صحبتي دارد
زمين هم با زبان بي زباني راز مي گويد!
زمين مي گويد هر برگي...
كه از سر شاخه لخت درختي
رخت مي بندد
جدا از شاخه مي گردد
زمين يار جديد او
به وي آغوش باز مي كند
جدايي يار پيوند است و از ما ريشه مي گيرد
اگر از من جدا گشتي
و همچون برگ از اين شاخه خشكم رها گشتي
تو را يار ديگر، آغوش مي بازد
تو را بس منتظر در اين جهان
بنشسته بي طاقت
تو هم بي طاقتي اي يار
تو هم از بام قلب ما گشودي بال
تو هم از ما جدا گشتي
تو هم از چنگ عشق ما جدا گشتي
ولي روزي تو آيي در كنار من!
كنار تك درخت خشك جان من!
به روي اين درخت خسته و تنها
تو خواهي كند
با اندوه و با غمها
كه صد افسوس و صد هيهات
خدايي بود و يار و دنيايي
جدايي آمد و دنيا دگرگون گشت و ايمان رفت
خدا قهرش گرفت از قلب ما ها، رفت
و دنيا ماند و اينك اين جدايي ها
جدايي ريشه اي دارد
كه نفرين خدا در خاك مي پاشد
جدايي ريشه مي گيرد
ولي هرگز نمي ماند...

محل گذره...
به من گفتی با هم بسازیم
ساختم خرابش کردی
تحمل کردم
به مسخرم گرفتی
رفتی و رفتم
ولی می دونی که می دونم که می دونی که می دونم
سخت در عذابی
واسطه نگیر برای خودمون
دنیا محل گذره
آیینه ی قهر طبیعت
شايد امروز نگاهم ز نگاهت نگران...
شايد اين لرزش دست
يا اين لغزش پا
يا اين فرومايگي عزت ما
از نگاه يخ تو و سخنهاي پر از طعنه ي توست.
ياد دارم روزي موي فتاده از اندام من حتي آنسان
قيمتي داشت گزاف
پيش بازار نگاهت، افسوس...
دستهايم كه از اندوه تو پر شد
خالي از مهر خدادادي و نعمت ها شد
خالي از هر بركت پر از خواهش ها شد
دستهايم چه تهي گشت و غرورم مجروح
عزت از كف دادم...
پيش چشمان تو اينك تنها
در بغل عشق گنديده به سودا دارم
در كلنجار من و عشق و قلب
آنكه پيروز شد از اين ميدان
نه دلم بود نه عشقم نه خودم
و تو بودي فاتح...
كه دلم را بردي و نشاندي به تباهي عشقم
و خودم را چه شكستي بي رحم
آنكه مغلوب شد از اول كار
آنكه خاموش شد و مرد دلش
آن فقط من بودم...
آنكه بازيچه دستان تو شد عاقبت من بودم
من شكستم خاموش، بي صدا خورد شدم
آنكه فردا شكند جنجالي
و شود خورد تو هستي، آري...
تو دگر آزادي و در اين آيينه ي قهر طبيعت با عشق
سفري خواهي كرد
مي شوي ملعبه دست و خاموش چو من
عاقبت مي شكني
و ندارم ترديد كه تو بد مي شكني...

سلام...
سلام٬
آمدی چه زيبا
گفتم دوستت دارم چه عاشقانه
پذيرفتی چه فريبانه
آغوشم برايت باز شد چه ابلهانه
با تو خوش بودم چه کودکانه
همه چيزم شدی چه زود
به خاطر يک کلمه ما را ترک کردی چه ناجوانمردانه
نيازمندت شدم چه حقيرانه
واژه ی خداحافظی به ميان آمد چه بی رحمانه
و من سوختم چه بچه گانه
ولی هنوز دوستت دارم ای غريبه!
این نوشترو برای تو مینویسم:
برای تو؛
حرفای زیادی داشتم که میخواستم بهت بگم
با هر دلیلی که میشد بهونه بشه اومدم تا حتی برای لحظه ای هم که شده ببینمتو بدونمت
خیلی وقتا آهنگ بودنتو حس کردمو لبریز شدم
چه شبایی که به شوق تو تا خود صبح من بودمو حدیث بیداری
حرفایی بود که میشد از چشمام بخونی ، نخوندی؟؟!!
یه سوال هست که همیشه از خودم میپرسم
اینکه اگه چشمام اونقدر زلال نبود که بشه حرفیو ازش خوند
عکس خودتو چی؟!
اونو که میتونستی ببینی و باور کنی!
باور کنی که هستیو هستم
گرچه ساده ساده
اما پاک پاک
برای اولین بار
قسم به پاکی که هوس نیست احساسم نسبت به تو
و درست به همین دلیله که میخوام یه راز بشه
اینطوری من میدونمو دلو خدای دل
اینطوری نگاه غریبه ها ازش دور میشه
تو چه میدونی گذشتن از هزار هزار نگاه غریبه برای رسیدن چقدر سخته؟!
تو چه میدونی وقتی با این همه شوق بی جواب میمونی چه دردیه؟!
تو چه میدونی بی قراری یعنی چی ؟!
بگذار سر به سینه من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را
بگذار سر به سینه من، تا بگویمت :
اندوه چیست....
من تورو فقط از روی نگاهت دیدم
نگاهی که با تمام نگاهها فرق داشت
من تورو بدون لقبو عنوانو هر چیزی که متعلق به توه دیدم
فقط خودتو خود خودتو
هیچوقت فکر نکردم غریبه ای
تورو دیده بودم انگار خیلی قبلترها !
حالا با توام
با تو ای آشنا
اگه یه روز باورم کردی
بیا؛
بیا که دیده من
به جستجوی تو گر از دری شده نومید
گمان مدار که هرگز
دری دگر زده است
سپیده گر نزده سر بیا بلند اندام
که از سیاهی چشمم
سپیده سر زده است
چرا من و تو هیچ وقت ما نشدیم؟؟؟؟
گل من
گل من گوش کن عزیزم گلدونت برات می خونه
تو کدوم باغ قشنگی ریشه هات زده جوونه
می دونم وسعت گلدون واسه تو کوچیک و تنگ بود
با تموم سادگی هاش واسه من اما قشنگ بود
گل من رفتی و گلدون می خونه برات هنوزم
تو به آرزوت رسیدی باغ خوشبختیت مبارک
اما گاهی من می ترسم که تو اونجا خشک نباشی
نکنه غصه بیاد و گل من پژمرده باشی
گل من خبر نداری دل گلدونت می گیره
اگه تو پژمرده باشی گلدونت برات میمیره
گل من نگو که اونجا دل تو برام می گیره
گل من نگو شکستی گلدونت برات بمیره
نکنه لگد شه ساقت زیر پای هر غریبه
ساده دل نباش گل من که دنیا پر از فریبه
نکنه یه وقت شکستی آخ داره اشکام میریزه
نمی دونی خاطر تو واسه من چقدر عزیزه
وصیت
- قبر مرا نيم متر كمتر عميق كنيد تا پنجاه سانت به خدا نزديكتر باشم.
- بعد از مرگم، انگشتهاي مرا به رايگان در اختيار اداره انگشتنگاري قرار دهيد.
- به پزشك قانوني بگوييد روح مرا كالبدشكافي كند، من به آن مشكوكم!
- ورثه حق دارند با طلبكاران من كتككاري كنند.
- عبور هرگونه كابل برق، تلفن، لوله آب يا گاز از داخل گور اينجانب اكيدا ممنوع است.
- بر قبر من پنجره بگذاريد تا هنگام دلتنگي، گورستان را تماشا كنم.
- كارت شناسايي مرا لاي كفنم بگذاريد، شايد آنجا هم نياز باشد!
- مواظب باشيد به تابوت من آگهي تبليغاتي نچسبانند.
- روي تابوت و كفن من بنويسيد: اين عاقبت كسي است كه زگهواره تا گور دانش بجست.
- دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال كنند. در چمنزار خاكم كنيد!
- كساني كه زير تابوت مرا ميگيرند، بايد هم قد باشند.
- شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبكاران ندهيد.
- گواهينامه رانندگيم را به يك آدم مستحق بدهيد، ثواب دارد.
- در مجلس ختم من گاز اشكآور پخش كنيد تا همه به گريه بيفتند.
- از اينكه نميتوانم در مجلس ختم خودم حضور يابم قبلا پوزش ميطلبم.
- به مُرده شوي بگوييد مرا با چوبك بشويد چون به صابون و پودر حساسيت دارم.
- چون تمام آرزوهايم را به گور ميبرم، سعي كنيد قبر مرا بزرگ بسازيد كه جاي جسدم باشد
گریز...
به تو از تو می نویسم به تو ای همیشه در یاد
ای همیشه از تو زنده لحظه های رفته بر باد
وقتی که بن بست غربت سایه سار قفسم بود
زیر رگبار مصیبت بی کسی تنها کسم بود
وقتی از آزار پاییز برگ و باغ هم گریه می کرد
قاصد چشم تو آمد مژده روییدن آورد
به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست
ای همیشگی ترین عشق در حضور حضرت تو
ای که می سوزم سراپا تا ابد در حسرت تو
به تو نامه می نویسم نامه ای نوشته بر باد
که به اسمت چو رسیدم قلمم به گریه افتاد
ای تو یارم، روزگارم، گفتنی ها با تو دارم
ای تو یارم، از گذشته یادگارم
به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست
در گریز نا گزیرم گریه شد معنای لبخند
ما گذشتیم و شکستیم پشت سر پل های پیوند
در عبور از مسلخ تن عشق ما از ما فنا بود
باید از هم می گذشتیم برتر از ما عشق ما بود...

